قرب آنی

ما چیستیم ؟ جز مولکولهای فعال ذهن زمین ، که خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنیم ! حسین پناهی

سرشارم از شهوت رفتن...
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

 

باید برم، دیگه بسه، هر چی میمونم بیشترگند میزنم بیشتر زشت میکنم صورت قشنگ جهان هستی رو، احساس میکنم داره وقت رفتن نزدیک میشه اما چطوری برم؟ بایدمنتظربمونم تاخودش بیاد، هر وقت دوست داشت بیاد چرا نمیتونم وقتشو خودم تعیین کنم چرا باید منتظر تو صف بمونم چرا نباید کاریکه دوست دارمو دلم میخواد رو خودم انجام بدم چرا دستام بستس نمیخوام بمونم خیلی خیلی دوست دارم برم میخوام تموم شم تموم تموم تا ابد. 


 
 
پرواز را به خاطر بسپار
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
 

 

نمی دونم چی بنویسم فقط میدونم که خیلی شباهتها بین این پرنده تو قفس با ما انسانها است همین .


 
 
تلنگر ...
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
 

سخت شدم ، شکننده ، بی اعتماد ، انسان گریز ، متظاهر ، پر مدعا ، تو خالی ، از همه فرار میکنم ، خیلی راحت دروغ میگم ، نگاه بد میکنم ، حسادت میکنم ، پر توقع ، از خوشحالی هیشکی خوشحال نمیشم ، برای تمام کارهام هم یه دلیل و برهان درست و حسابی میارم با یه ژست باکلاس و روشنفکری و اسمشو هم گذاشتم استدلال منطقی و عقلانی بر اساس واقعیات جامعه .

من یه عضوی از اجتماع عظیم انسانها با نام فرزند آدم هستم ( آدمیزاد )

آخه چرا ، چرا منه انسان اینطوری شدم ، من که به همه نیاز دارم ، با همه چیزو همه کس از جامدات و نباتات گرفته تا حیوانات و ..... نسبت دارم ، از یه جنسم ، چرا اینکار هارو با خودم میکنم ، تیشه ورداشتم دارم هی میزنم به ریشه خودم ، دوست داشتن رو فراموش کردم انگار دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم ، دیدگاهم شده فقط منفعت طلبی ، با بدبینی به دیگران نگاه میکنم با ترس به همه نزدیک میشم همیشه منتظر یه اتفاق ناگوار و غیر منتظره البته از نوع بدش هستم ، احساس ناامنی شدید تو جامعه ای که هستم عربده میکشه .

دارم به این فکر میکنم که باید یه کاری بکنم احتیاج به یه تلنگر دارم ، از این سخت تر هم ممکنه بشم ،  یاد ترانه سال 2000 داریوش افتادم :

سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار
فصل شکفتن فلز سال سیاه دوهزار
سال سقوط عاطفه تا بی‌نهایت زیر صفر
نهایت معراج ذهن اندیشه تفسیر صفر
تو ذهن ماشینهای سرد معنای عشق و احتیاج
روی نوار حافظه یعنی یه درد بی‌علاج

سال به بن‌بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن تن به غریزه بخشیدن
قبـیـله یعنی یه نفر همخونی معنــا نداره
همبستگی خوابیه که تعبیــــر فردا نداره

واقعا میتونیم تغییر کنیم و شرایط رو تغییر بدیم میشه دوست داشت ، محبت کرد ، کسی هست اونو قبول کنه کسی هست آدمو فقط فقط واسه آدم بودنش بخواد ، آیا میشه تعبیر عاشقانه داشت ، از دیدن همدیگه لذت ببریم عاشق هم باشیم ، میشه منفعتمون در گرو کمک کردن باشه ، مثل مورچه ها و زنبور عسل زندگی کنیم ، امیدوارم که بشه .


 
 
دوست دارم عاشق باشم
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 

دوست دارم عاشق باشم ، دوست دارم دوست داشته باشم ، دوست دارم محبت کنم ، قربون صدقه برم ، ناز کنم ، ناز بکشم ، دوست دارم بشینم و تا آخر دنیا نگاه کنم ، حل بشم ، آب بشم ، دوست دارم با تمام وجودم عاشق بشم ، گریه کنم  ، از شوق ، چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است . 

دارم میشنوم ، گوشمو تیز میکنم ، صدای سلولهای بدنمو میشنوم ، اونا هم میخوان عاشق باشن ، میخوام نوازش کنم ، میخوام لمس کنم ، تو پوست خودم نمیگنجم ، میرم بیرون داد میزنم هوار میکشم ، آهای کسی هست ، کسی پیدا میشه که من عاشقش بشم ، آهای کسی هست ، آهای تو ، آره تو ، تو میخوای عشق من باشی ؟ نمیخوای ؟ خوب باشه میرم پیش یکی دیگه .

توئی که داری آواز میخونی ، عشق من میشی ؟ عمر من میشی ؟ دوست من میشی ؟ من با تو آواز بخونم ، بیا با هم بخونیم :

عاشق شدم من ..... در زندگانی ..... بر جان زد آتش .... عشق نهانی ..... جانم از این عشق ..... بر لب رسیده .....اشک نیازم ..... بر رخ چکیده ..... یکسو غم او ..... یکسو دل من ..... در تار موئی ..... در این میانه ..... دل می کشاند مارا به سوئی .....

 

 


 
 
دعوت
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

از دکتر محمد عزیز تشکر میکنم که من رو به این بازی دعوت کرد ، تو این مدت دو سه ماهی که وارد فضای مجازی شدم چیزهای زیادی از دوستان وبلاگی یاد گرفتم که همین جا از همشون تشکر میکنم در ضمن برای اولین باره که در بازی به این شکل و سیاق وارد میشم امیدوارم که جواب بی ربط ندم .

بدترین اتفاق زندگیم :

بزرگ شدنم

خوب ترین اتفاق زندگی :

عاشق شدنم برای اولین و آخرین بار

بدترین تصمیم :

رفتن به خدمت شریف سربازی

بزرگترین پشیمونی :

نتونستم موقعیتهای طلایی زندگیمو تشخیص بدم

فرد تاثیر گذار در زندگیم :

پدرم البته از نوع منفیش

چه آرزویی داری :

آدم بشم بعد بمیرم

اعتقاد به معجزه :

ندارم

چقدر خوش شانسم :

شانس ما از اول زندگیمون رفته خودفروشی هنوزم برنگشته

خیانت :

تلخه و سنگینه

عشق :

با نرسیدن ماندگار میشه

دروغ :

دروغ چرا میگم ولی یکم بخدا راست میگم

از کی بدم میاد :

از خودم

تا حالا دل کسی رو شکوندی :

آره

دلیل انتخاب اسم وبلاگ :

قربانی در معنی عامش یعنی ذبح کردن یا بهتره بگم کشتن ، خون ریختن در صورتی که خون ریختن یه کار شیطانی است ولی قربانی کردن یعنی قرب آنی یعنی نزدیکی آنی یعنی از خود گذشتگی ، یعنی کشتن صفات بد که تو وجودمونه ، یعنی در راه نزدیک شدن به معبود از خودمونم بگذریم 

کی رو از بچه های وب بیشتر دوس داری :

رویا دلشاد ، غزلبانو ، مهدی پژوم ، دکتر محمد

تعریف از زندگی خودم :

احتمالا منظور مردگی باشه ولی یه کتاب قطور داستان

خوشبختی :

امید دارم که بهش برسم

این واژه ها یاداور چی هستن

هلو :

تیکه کلامی که با شعور منفی همراهه

خدا :

به خود آ

امام حسین :

اون روزی که احتمالا در مقابلش قرار میگیریم خودمو میگم آب میشم از شرمندگی که چقدر از وجودش سوءاستفاده کردم و نفهمیدمش 

اشک :

از نوع شوقشو هنوز تجربه نکردم

کوه :

خشن و کمی مهربون

فرار از زندان :

پاپیون

هوش :

به تنهایی کاربردی نداره

خواهر شوهر :

کلا از عناوین بدم میاد

رنگ چشام :

قهوه ای تیره

رنگ مورد علاقه :

سبز

جواب تلفن و ارتباطات :

میونه خیلی خوبی باهاشون ندارم تقریبا معمولی

کلام آخر : تشکر دوباره از محمد عزیز و شما دوست عزیز همیشه سبز باشی

 


 
 
خداحافظی
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

اگه چشمات منو میخواست

                            تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود

                            جون به دستات می سپردم

قصه عشق قدیمی ، قصه جدائی ، قصه دوباره عاشق شدن ، قصه قدر دونستن ، قصه انسانو احساسات درهم و برهم ، قصه دلتنگیهای شبانه ، قصه گذشته های شیرین ، خاطرات کهنه و خاک گرفته ، قصه افسوس ، قصه گذشت و ایثار ، قصه در خود فرو رفتن ، قصه یقه گیری از خود ، قصه تفکرات مالیخولیائی ، قصه دست به دست شدن ، قصه بغض فرو برده ، قصه جونه منو جون ... ، قصه تو و قصه من ، قصه دوست داشتن تو و من......

 


 
 
ثانیه های.....
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

این روزها حال و هوای خوبی ندارم به خودم ، اطرافیان ، عشق ، خشم ، باهم بودن ، نیاز ، دوست داشتن ، تنهایی ، زن ، عقل ، محبت ، آسمون ، عشق مادر ، بهار و زمستون ، ابرها ، لذت ، مرگ ، برزخ ، حرکت زمین ، رویش گیاهان ، کمال ، خوشبختی ، موسیقی ، آتش ، بارون ، خورشید ، جهنم و بهشت ، سیگار ، شراب ، تاریکی ، تولد ، مرد ، روز ، هویت ، شب ، دریا ، دین ، آرامش و ........... شک کردم دیگه باورشون ندارم ، کامم تلخه خوابم میاد دوست دارم به یه خواب عمیق برم ، با تمام وجودم میخوامت زودتر بیا ....


 
 
آسمون آبی
نویسنده : فرزند آدم - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤
 

سرمو بالا میگیرم خیره میشم به آسمون ،نگاهمو می دوزم به یک نقطه و سعی میکنم متمرکزشم و فرو برم ، با نگاهم برم تا عمقش ، تا ته تهش ، احساس آرامش میکنم ، شاید به این خاطر که ناخودآگاه حس میکنم که یکی داره نگام میکنه نگاهی به وسعت آسمون ، ناگفته هامو میشنوه ، بهم میخنده ، حسم میکنه ، میدونه همه چیزمو ، مچاله میشم تو افکارم نسیم خنکی می وزه انگار که داره بهم سلام میکنه منم بهش سلام میکنم .

بطری آبی که کنار دستمه رو برمیدارم و یه جرعه میخورم دوباره نگاهمو میچرخونم به آسمون به همون نقطه ی قبلی یهو ابر سفیدی آروم آروم می یاد رد میشه از جلوی چشمام ، حواسم پرت میشه،ابرهای سفید چشمامو با خودشون میبرن ، تا به نوک درختهای بلند کاج و چنار میرسن ، ابرها قایم میکنن خودشونو پشت درختها، بی اختیار یاد تابلوی نقاشی می افتم یهو تصویر جلوی رومو میبرم تو قاب چوبی با حاشیه های برجسته و یه تابلوی بسیار بسیار زیبا رو نقاشی میکنم .

بلند میشم راه می افتم و تابلویی که نقاشی کردم رو با تمام قشنگیش تقدیم میکنم به شما .  


 
 
← صفحه بعد